بیست و شش... سکته ناقص صبحگاهی!  

درخواست حذف این مطلب
این موتوره هم تا منو سکته نده دست بردار نیس فک کنم :)) یادتونه چند وقت پیش کیف پولم که کارت موتورمم توش بود گم شد که؟ خب اون که رفت و دیگه برنگشت... حالا بشنوید قصه ی موتورمو! از چند روز پیش به علت !!! ای تعمیرات ساختمانی توی خونمون برو بیای کارگر و بنا و جوشکار و لوله کش و ... داریم. واسه اینکه توی حیاط جا براشون باز باشه و به دستور پدر گرام ، موتورمو اول صبح میبرم توی کوچه و بعد ظهر که کارشون تموم میشه میارمش داخل... از بس که حواسم سر جاشه و تمرکز دارم

ادامه مطلب  

" مهربانو و دندانپزشکی"  

درخواست حذف این مطلب
خوندن پست  وبلاگ هوپ عزیز ( که یه خانم دندانپزشکه عزیزه )باعث شد ، مطلبی درمورد حال و هوای این روزهام در دندانپزشکی رو بنویسم . بیمه ی تکمیلیِ اداره ی عزیز و وزین ما ، برای هر خانواده سالیانه مبلغ یک میلیون و نیم هزینه ی دندانپزشکی در نظر گرفته ، با !!! ی هم شوخی نداره که یه نفر مجرده ، یه نفر سه تا بچه داره با خانومش میشن پنج نفر ، کلا " یک و نیم بیشتر نیست .. عیب نداره دستشونم درد نکنه ...والله ، با این آرداشون بعد از ایمپلنت دندون چه

ادامه مطلب  

سالگرد  

درخواست حذف این مطلب
  چرا من اینقد ناراحتم چیکار کنم حالم یه خورده خوب شه دارم میترکم دوس دارم همین الان میرفتم بهشت زهرا سر خاکش سیر دلم گریه می !!! فردا که همه جمعن نمیشه بنظرم بیشتر از چند سال از نبودنش میگذره ولی ظاهرن فقط ی !!! اله که از پیشمون رفته چقد این رفتنها غمگینه چقد این رفتن ها بیرحمه طاقت و تحمل آدمو  میگیره تازه داشتیم به نبودن پدر و مادرمون عادت میکردیم با فاصله ی چند سال درست در همون روزی که پدرم تنهامون گذاشت خواهرم هم همون روز و همون ساعت درست مو

ادامه مطلب  

پسران دوزخ حتی!!!  

درخواست حذف این مطلب
یک ابنبات نعنایی میندازم توی دهنم...وخیره میشوم به صفحه ی کاهی رنگ کتاب.. انقدر فرو رفتم در دنیای کتاب که یک لحظه باورم نمیشود فقط یک صفحه! از کتاب مانده.. کتاب را میبندم.. ویک اه سو ک میکشم...از همانهایی که وقتی او رفت کشیدم!به جلدش خیره میشوم... به قطر کمش! واینکه چقدر نقطه های تاریک ومبهم ذهنم را روشن کرد... وبه سوالهای گوریده در ذهن ژولیده م جواب داد...به اینکه حالا «قطعا» با منطق ودلیل یک شیعه ومحب علی (ع)ام... به اینکه حالا واقعا عاشق شان ام!! یک لح

ادامه مطلب  

شاید حکمتی بوده!!!  

درخواست حذف این مطلب
امروز معلم قرآن ازم پرسید: تو اینهمه کتاب میخونی چطور به درسات میرسی؟؟ من: اصن درس نمیخونم:||| خانوم معاون عین !!! ازم کار میکشه... هی میگه برای پسرم انشا بنویس.. خیلی دلم میخواد بپرسم ...پسرتون دست نداره؟؟چلاغه؟؟  یه بار گفتم باز هم میگم!!! بمن اعتباری نیست... یه وخ دیدی لالوهای انشا شماره م دادم:||| حالا که فکر میکنم میبینم ... خانوم مشاورا هم همچین بد نیستنا!! مثلا میشه به بهونه ی وقت مشاور واینا از کلاس جیم بشی بری تو حیاط  تمرین هندبال هفتمی هارو تم

ادامه مطلب  

آ !!! ین سال وروز از دهه سوم زندگی  

درخواست حذف این مطلب
سلام به دوست جونیای عزیزمهمیشه فکر می !!! سی ساله ها چطورین وچه طور میگذرونن چقدر بزرگن الان که این روزهارو گذروندم باورم نمیشه که انقدر زود گذشته من که اصلا تو قید وبند سن وسال نیستم خیلی درگیر عددوارقام نمیشم ولی وقتی نزدیک تولدم میشه یه حسی یه سنگینی رو دلم میافته چندروز قبلش همش تو فکرم همیشه دلم میخواست تا این سن دیگه جدا از مادروپدر باشم وزندگی خودمو داشته باشم ولی تا الان که پیش نیامده ودارم روزهای خوب پاییز رو سپری میکنم و برای خودن ک

ادامه مطلب